مهربانی با حیوانات (قصه)
مهربانی با حیوانات مهدی کوچولو هیمشه دوست داشت دو تا جوجه ی خوشگل داشته باشه. به خاطر همین از مامانش خواست تا براش جوجه بخره. چند روز بعد مامان مهدی براش دو تا جوجه ی زرد خوشگل خرید. مهدی از خوشحالی به این طرف و اون طرف می دوید و خوشحالی می کرد مامان مهدی یه جعبه بهش داد تا خونه ی جوجه هاش بشه. مهدی جوجه ها را به حیاط برد تا با اونا بازی کنه. اما یه کم بعد صدای جیک جیک جوجه ها و خنده ی مهدی بلند شد. مامان مهدی رفت تو حیاط تا ببینه چه خبره؟ وای!!!! مهدی با شلنگ جوجه ها را خیس کرده بود و خودشم با صدای بلند می خندید . جوجه های بیچاره از ترس به این طرف و اون طرف می دویدند با صدای بلند جیک جیک می کرد. اونا از س...


