عینکی تو خیابون
عینکی تو خیابون آدما تو خیابون این ور و اون ور می رن *** چند تا پسریه گوشه با یک درخت، ور می رن *** بدو بدو عینکی از خیابون رد می شه *** سر می رسن ماشینا حالش یهو بد می شه *** عینکی بیچاره گیر افتاده اون وسط *** برنمی داره اما پاهاشو از روی خط *** باباش می آد و می گه: «پسر، کارت غلط بود» *** عینکی می گه: «بابا من که پاهام رو خط بود!» ...


