می خواهم زود خوب شوم (قصه)
می خواهم زود خوب شوم به ساعت نگاه می کنم وقت خوردن داروهایم است می خواهم بلند بگویم:« مامان . . .» اما گلویم درد می کند . نمی توانم بلند شوم. سرم گیج می رود حس می کنم خیلی داغ هستم . مامان با یک لیوان آب و کیسه داروها می آید پیشم. داروهایم را می خورم. می گویم: مامان یک کاری کن زودتر خوب بشوم .» می گوید:«باید چند روز صبر کنی.»می گویم:«برویم پیش یک دکتر دیگر. شاید داروهای او بهتر باشد.» می خندد. می گوید:«نه پسرم پیش هر دکتری بروی سرما خوردگی سه روز طول می کشد تا خوب بشود.» می گویم:«حوصله ام سر رفت خسته شدم از بس خوابیدم.»...


