مارتی کمک می کند
مارتی کمک می کند شب جمعه بود. مارتي با آرامش روي صندلي جلوي تلويزيون نشسته بود و با لذت فيلم مورد علاقهاش را تماشا ميكرد. شب جمعه بود. مارتي با آرامش روي صندلي جلوي تلويزيون نشسته بود و با لذت فيلم مورد علاقهاش را تماشا ميكرد. مادر در آشپزخانه ظرفها را ميشست اما حالش زياد خوب نبود و احساس مريضي ميكرد. وقتي ديد كه نميتواند كارهايش را تمام كند، ظرفها را نشسته كنار گذاشت و به اتاق رفت تا استراحت كند. مارتي تلويزيون را خاموش كرد. به اتاق مادر رفت و گفت: طوري شده؟ شما مريض هستيد؟ مادر لبخندي زد و گفت: نگران من نباش پسرم. اگر كمي استرا...


