@@ fun kids club @@

@@ fun kids club @@
کلوپ سرگرمی برای کودکان
آخرين مطالب
لینک دوستان

 

 

 

 

 

 

  www.radin2010.niniweblog.com

 www.funclubkids.niniweblog.com     

سلام به همه مامانای مهربون ' اگر تمایل به خرید لباس کودک برندهای ترک در تلگرام هستید

لینک زیر را کلیک کنید با سپاس فراوان

https://telegram.me/joinchat/04b07d29017607e2a1a574049fbb4b7c

 

دوستان میتونید لینک رو در قسمت آدرس بار  کپی کنید و از این طریق عضو شوید



[موضوع : ]
[ شنبه 24 / 5 / 1394 ] [ 11:39 قبل از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]
 

قصه های نی نی و داداشی

قصه های نی نی و داداشی

 

 

این داستان:دریاچطوری درست می شه؟

 

یه روز مامان و بابا به همراه نی نی و داداشی، کوله بار سفر بستن و رفتن سفر؛سفری شاد و با حال کنار دریا.

 

 

مامان و بابا کنار ساحل نشستند .داداشی که عاشق خاک بازی بود توی ساحل خیس شروع کرد به کندن زمین، می خواست یه چاله بزرگ درست کنه .نی نی هم نشست کنار داداشی تا هر چی درست می کنه زودی براش خراب کنه .

 

ناگهان نی نی متوجه موجهای زیبای دریا شد خیلی ذوق کرد،بلند شد ایستاد و زد روی شونه داداشی ،و با انگشتش اشاره کرد به دریا و گفت :آبا،آبا …

 

داداشی نگاهی به دریا انداخت و گفت: نی نی این آ با که خوردنی نیست .

 

نی نی دوباره جیغ می زد آباآبا… داداشی گفت اصلا برو خودت بخور.

 

 

نی نی رفت جلوتر تاجائیکه وقتی موج میومد آب می ریخت روی کفشای نی نی .نی نی هم می خندید و هی صدا می زد دادا ،دادا

 

داداشی بالاخره جواب نی نی رو داد، گفت چیه چی می گی ؟ می خوای بدونی دریا چجوری درست شده؟

 

همه بچه ها با بیل، آنقدر اینجا رو کندن و کندن و کندن تا خسته شدن. بعدا باباهاشون هم اومدن، از صبح تا شب، کندن تا یه چاله ی خیلی بزرگ شده .بعدا یه شلنگ آب گذاشتن توش،از صبح تا شب ،آب رفته تو چالشون تا دریا درست شده .

 

مامان که داشت به حرفهای داداشی گوش می کرد خندید و گفت :« آخه ،با یه شیلنگ آب، اینهمه آب جمع می شه؟»

 

داداشی گفت : آره، شلنگشون خیلی بزرگه. شما هنوز از این شلنگها ندیدین.

 

مامان گفت :مگه خودت دیدی؟

 

داداشی گفت :آره اون شلنگه که قرمز بود ، از تو آسمون رد شده بود،بابا می خواست بگیرتش در رفت و رفت ….

 

بابا خندید و گفت: خواب دیدی؟

 

داداشی با صدای بلند گفت: آره ،فردا شب، خواب دیده بودم !!!

 

حالا همه باهم خندیدن ،وقتی ساکت شدن، نی نی زد به خنده !

 

راستی بچه ها به نظر شما دریا چطوری درست می شه؟

 

منبع:tebyan.net



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ سه شنبه 30 / 10 / 1393 ] [ 2:43 بعد از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]

كسی كمك من می كند؟

 

 

داستان   كسی كمك می كند؟

 

 

یك مرغ حنایی كوچولو همراه با دوستانش در مزرعه زندگی می كرد.دوستان او یك سگ خاكستری، یك گربه ی نارنجی و یك غاز زرد بودند.

 

یك روز مرغ حنایی مقداری دانه گندم پیدا كرد. او پیش خودش فكر كرد ، "من می توانم با این دانه ها ، نان درست كنم .

 

مرغ حنائی كوچولو پرسید: كسی به من كمك می كند تا این دانه ها را بكارم؟

سگ گفت: من نمی توانم.

گربه گفت: من دلم می خواهد ولی كار دارم و نمی توانم.

غاز گفت: من امروز باید به بچه هایم شنا یاد بدهم و نمی توانم.

مرغ حنائی گفت: پس من خودم این كار را خواهم كرد.او بدون كمك كسی دانه ها را كاشت.

 

مرغ حنائی كوچولو پرسید: كسی می تواند در دروكردن گندم به من كمك كند؟

سگ گفت: من باید به شكار بروم.

گربه گفت: من تازه از خواب بیدار شدم و حال ندارم.

غاز گفت: من بالم درد می كند.

مرغ گفت: پس خودم تنهایی آنرا انجام می دهم. مرغ كوچولو بدون كمك كسی گندم ها را دروكرد.

 

 

 

داستان   كسی كمك می كند؟

 

 

 

 

مرغ حنایی كه خسته شده بود، پرسید: كسی به من كمك می كند كه این گندمها را به آسیاب ببریم و آنها را آرد كنیم؟

سگ گفت: من نمی توانم.

گربه گفت: من نمی توانم.

غاز گفت: من هم نمی توانم.

مرغ حنایی گفت: خودم اینكار را خواهم كرد. او گندمها را به آسیاب برد و تنهایی آنها را آرد كرد بدون اینكه كسی به او كمك كند.

 

مرغ حنایی كه خیلی خیلی خسته بود، پرسید: كسی به من كمك می كند تا با این آرد نان بپزیم؟

ولی باز هم سگ و گربه و غاز به او كمك نكردند و هر كدام بهانه ای آوردند.

مرغ حنایی گفت:خودم این كار را خواهم كرد. و بعد مرغ خسته بدون كمك كسی نان پخت.

 

نان تازه و داغ بوی خیلی خوبی داشت. مرغ حنایی پرسید: آیا كسی به من كمك می كند تا نان را بخوریم.

سگ گفت: من كمك خواهم كرد.

گربه گفت: من كمك خواهم كرد.

غاز گفت: من كمك خواهم كرد.

 

 

 

 

داستان   كسی كمك می كند؟

 

 

اما مرغ حنایی با عصبانیت فریاد كشید، من نیازی به كمك شما ندارم و خودم تنها این كار را خواهم كرد.


مرغ حنایی نان را جلوی خودش گذاشت و همه آن را خورد.



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ سه شنبه 30 / 10 / 1393 ] [ 2:37 بعد از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]

روزي  كوچولويي تصميم گرفت با   اش به  پياده روي برود

او يك    و يك  را درون   اش گذاشت  

او  اش را بر سر كرد   

و   را درون  قرار  داد و بيرون رفت 

ناگهان تندي وزيد و اش را روي 

نوك  انداخت

يك كوچك زيبا كه اين اتفاق را ديد روي   پريد

و  او را با نوكش به زمين انداخت

و    كوچولو را      كرد

بعدبراي تشكر از كوچك كمي از خرده هاي   ريخت 

حالا ديگر   كوچك هم    بود  

 



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ چهارشنبه 21 / 12 / 1392 ] [ 10:29 بعد از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]

baba-barfi-00-cover

آن سال زمستان، زمستان سختی بود:
درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.
آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.
همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.
آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.
یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانه‌ی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانه‌ی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند…..
….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟
بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند.
اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد…..
…..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.
بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند:

بابابرفی! بابابرفی!
چه کم حرفی! چه کم حرفی!….

…. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند.
تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است.
بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند:

سَرت رفت و کُلاهِت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

دِلِت شد آب و آهِت موند،
بابابرفی. بابابرفی!

دو چشم ما به راهت موند،
بابابرفی، بابابرفی!

پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند:
بابابرفی، بابابرفی!

 

 

 

 

اتل متل توتوله



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ چهارشنبه 23 / 11 / 1392 ] [ 12:39 قبل از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]
توپ من و سر بابام ::
 
 

  من و بابام داشتيم کنار خيابان توپ بازى مي‌کرديم. يک بار من توپ را با پا زدم. توپ از وسط پاى بابام گذشت و افتاد توى يک چاله گود.

AWT IMAGE
  بابام رفت توى چاله تا توپ را بيرون بياورد. من کنار چاله ايستاده بودم تا بابام توپ را بيرون بياندازد.
AWT IMAGE

  ناگهان چشمم به توپ افتاد. از ذوقم لگد محکمى به توپ زدم. همان وقت بابم را ديدم که با سر باد کرده، توپ در دست، از چاله بيرون آمد.

AWT IMAGE

  دلم خيلى سوخت. سر بابام را به جاى توپ گرفته بودم. از کار بدى که کرده بودم هم خجالت مي‌کشيدم و هم براى بابام غصه مي‌خوردم. گريه‌ام گرفت، ولى بابام خنديد و مرا بغل کرد و به خانه برد.

AWT IMAGE
 


[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ سه شنبه 5 / 9 / 1392 ] [ 11:29 قبل از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]
 کيم و لوسى قطار سوارى مي‌کنند ::
 
 

کيم قطار سوارى مي‌کند. دوست او، لوسى، مي‌خواهد سوار قطار شود.

AWT IMAGE

کيم مهربان است. لوسى و موش سوار قطار مي‌شوند. کيم و گوش برفى نيز براى او دست تکان مي‌دهند.

AWT IMAGE

لوسى و کيم با آجرها بازى مي‌کنند. لوسى آجر سبز را مي‌خواهد. کيم نيز آن را مي‌خواهد.

AWT IMAGE

اما آجرهاى زيادى هست که آن‌ها مي‌توانند با هم شريک شوند. کيم و لوسى با همکارى هم برج مي‌سازند.

AWT IMAGE

حالا کيم و لوسى با هم ديگر از خانه‌ى بازى استفاده مي‌کنند.

AWT IMAGE

خرگوش و موش نيز سوار ماشين هستند.

AWT IMAGE

 



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ سه شنبه 5 / 9 / 1392 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]

تو ماه محرم چه کارهایی می‌کنیم؟

محرم

 

این روزها، میان بچه های کوچه ما، جنب و جوش زیادی دیده می شود. قیافه کوچه، شهر و مسجد محله ما هم کلی تغییر کرده. همه جا سیاه پوش شده، چون ماه محرم آمده و همه خودشان را برای شرکت در مراسم امام حسین علیه السلام آماده می کنند.

هر کسی سعی می کند به اندازه ای که می تواند، در بهتر برگزار شدن این برنامه ها کمک کند. یکی وسایل شربت را آماده می کند، دیگری سنج ها و طبل ها را خاک روبی می کند، یکی هم به نظافت مسجد و حسینیه می پردازد و بالاخره، هر کدام از بچه ها، خودشان را در این کار بزرگ شریک می کنند.

یکی از کارهای مهمی که ما هر ساله در روزهای محرم انجام می دهیم، عزاداری برای امام حسین علیه السلام و یاران ایشان است. ما با این کار، خاطره امام حسین علیه السلام و مبارزه ایشان و نیز درس هایی که آن امام بزرگ به مسلمانان برای پیروزی و سربلند زندگی کردن داده است، زنده می کنیم.

اکنون بسیاری از مردم دنیا، از همین کار امام حسین علیه السلام راه مبارزه با دشمنان را یاد گرفته اند و با دشمنانی مثل اسراییل می جنگند و مطمئن هستند که پیروز خواهند شد.

 بله بچه ها! ما با زنده نگه داشتن نام و یاد امام حسین علیه السلام در مراسم عزاداری ایشان، هم خدا را از خود راضی می کنیم و هم به امام حسین علیه السلام و راه زندگی اش نزدیک تر می شویم.

 

بخش کودک و نوجوان تبیان



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ شنبه 18 / 8 / 1392 ] [ 6:40 بعد از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]

قصه ماهی کوچولو

ba1186

 

 

یکی بود، یکی نبود. تازه بهار شده بود و تپّه ی بلند دهکده پر از علف های سبز و گل های رنگارنگ بود. پروانه ها از پیله هاشون در اومده بودن و روی گل ها بازی می کردن و خبر اومدن بهار رو به همه می دادن.

بالای تپه، خونه حسن بود.

حسن خیلی از اومدن بهار خوشحال بود و دلش می خواست بره بیرون و روی سبزه ها بازی کند، ولی نمی تونست. چون مریض بود. چند روز گذشت و حسن هنوز بیرون نیومده بود. گل ها و پرنده ها و ماهی های روی خونه دلشون براش تنگ شده بود. آخه حسن خیلی اون ها رو دوست داشت و قبل از زمستون سال قبل همیشه باهاشون حرف می زد، مراقبوشون بود. به گل ها آب می داد به ماهی ها نون می داد، براشون آواز می خوند، خلاصه تمام بهار و تابستون سال قبل حسن و گل ها و ماهی ها با هم بازی کرده بودن و حسابی بهشون خوش گذشته بود.

بعد از چند روز گل ها گفتن: آخه پس چرا حسن نمی یاد تا برامون آواز بخونه. ماهی ها گفتن: چرا نمی یاد بهمون غذا بده و بازی کنه. ماهی ها یه فکر خوب کردن. به پروانه گفتن پرواز کن و از پنجره اتاق برو تو و از حسن خبر بیار، پروانه هم سریع بال زد و رفت. هنوز چیزی نگذشته بود که برگشت و گفت: حسن مریضه، سرما خورده، ولی مامانش براش یه سوپ خوشمزه درست کرده بود و داشت بهش می داد که بخوره.

بهشم گفت که می تونه تا دو روز دیگه بره بیرون. دو روز گذشت و حسن که حسابی استراحت کرده بود، حالا قوی و سالم دویید بیرون و به همه گفت سلام. بعد حسن و ماهی ها و گل ها با هم شعر بهار رو خوندن و دوباره بازی و خوشحالی کردن.

 

منبع:کودک بشری-فرشته زارع رفیع- باتا



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ سه شنبه 5 / 6 / 1392 ] [ 8:43 بعد از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]

قصه کودکانه لاکی و فیلی

ba808

 

صدای پای فیل کوچولو بود که از دور شنیده می شد. لاک پشت کوچولو تا صدا را شنید، ترسید و و سرش را توی لاکش برد؛ ولی یادش رفت که دست ها و پاهای کوچولو موچولش را قایم کند.

 

فیل کوچولو نزدیک و نزدیک تر شد. تا لاک پشت را دید، آهسته جلو آمد و با خرطومش دُم و پاهای لاک پشت را قلقلک داد. لاک پشت ترسید و خودش را روی شن ها نرم به جلو کشید. فیل کوچولو رفت توی رودخانه.

 

لک لک تا فیل کوچولو را دید، از آب بیرون آمد و به طرف لاک پشت پرواز کرد. آب رودخانه بالا و بالاتر آمد و لاک پشت کوچولو را با خودش برد. کمی بعد او را رها کرد. لاک پشت به پشت افتاد. هر چه دست و پا زد، غصّه خورد و مامانش را صدا زد. لک لک هر کاری کرد نتوانست لاک پشت را تکان بدهد. لاک پشت هم هرچه دست و پا زد، حرکت نکرد که نکرد.

 

فیل کوچولو که داشت از رودخانه آب می خورد، لاک پشت را دید. گوش های بزرگش را تکان تان داد. آب های خرطومش را خالی کرد. خرطومش را کج کرد و لاک پشت را به جلو هل داد. لاک پشت چند بار دست و پا زد، چرخید و چرخید و به شکم روی شن ها افتاد. لاک پشت خوش حال شد و شادی کرد. دیگر از صدای تلاپ و تلوپ پای فیل کوچولو نمی ترسید.


منبع:ماه نامه ماهک-زبیده حاجتی



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ سه شنبه 5 / 6 / 1392 ] [ 2:56 بعد از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]

قصه کودکانه ی کوتاه باغچه ی مادربزرگ

 

داستان کودکانه

یکی بود یکی نبود.
مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.
 
 
 
ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.
 
داستان کودکانه

داستان کودکانه

 
البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد.
 
 
 
 
یک روز دوتا دختر کوچولو وشیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند.
یکی ازآن ها دستش رابه سمت گل رز برد تا آن رابچیند، اما خارهای گل دردستش فرو رفت.
دستش راکشید وباعصبانیت گفت:
اون گل به دردنمی خوره!
آخه پرازخاره.
مادربزرگ نوه ها را صدازد آن ها رفتند.
 
 
*********
 
اما گل رز شروع به گریه کرد.
بقیه ی گل ها با تعجب به او نگاه کردند.
گل رزگفت:
فکرمی کردم خیلی قشگم اما من پراز خارم!
 
 
*********
 
قصه کودکانه با تصویر

قصه کودکانه با تصویر

 
بنفشه بامهربانی گفت:
تونباید به زیباییت مغرور می شدی.
الان هم ناراحت نباش  چون خداوند برای هرکاری حکمتی دارد.
فایده این خارها اینست که از زیبایی تو مراقبت میکنند وگرنه الان چیده شده وپرپرشده بودی!
گل رز که پی به اشتباهاتش برده بود باشنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش رو با دیگران مقایسه کنه
هر مخلوقی در دنیا یک خوبی هایی داره
بعد همه گل رز قصه ما خندید و با خنده او بقیه گلها هم خندیدند وباغچه پرشداز خنده گلها
 
 
امیدواریم این داستان قشنگ را برای بچه ها بخوانید و به آن ها یاد بدهید داشته های خودشان را با دیگران مقایسه نکنند.

 

نویسنده: خانم اعظم شریفی مهر اهدا شده به وب سایت کودک سیتی



[موضوع : آی قصه قصه قصه]
[ يکشنبه 5 / 3 / 1392 ] [ 2:58 بعد از ظهر ] [ پریسا مامان رادین ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو برای پسرم رادین ثبت میکنم تا بتونم از این طریق به هوش و خلاقیت بیشترش کمک کنم. امیدوارم شما هم بتونید از این وبلاگ بهره لازم رو ببرید. هر انتقاد و پیشنهادی رو به گوش جان خواهم شنید. فرزند خوب ساختنی است نه داشتنی!
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 5
بازدید امروز : 164
بازدید دیروز : 1076
بازدید هفته گذشته : 2628
کل بازدید : 1078082
امکانات وب